مرتضى راوندى

305

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

او موسوم به ربع رشيدى بود بگذارند ، ثالثا مقرر فرمود كه از جمله رسائل و كتب تأليفيهء و مجموعه بزرگى منضم به صور و نفشه‌هاى چند فراهم ساخته در كتابخانه عمومى مسجد همان محله بگذارند و آن را « جامع التّصانيف الرشيديّه » نام داد و از چهار مجلد كتبى كه در طب و طرز حكومت مغول تحرير فرموده بود مقرر داشت كه به سه زبان فارسى و عربى و چينى ترجمه‌ها آماده سازند . بالاتر از همهء اينها اجازه و آزادى تام داده بود كه هركس طالب ، باشد كتب مزبور را بخواند يا سواد بردارد ، به اين نيز قانع نشده همه ساله از محل موقوفه‌يى كه براى مسجد و مدرسهء خود وقف كرده بود مبلغى را براى استنساخ كتب خود يكى به فارسى و يكى به عربى اختصاص داد كه همه‌ساله يك نسخه كامل تحرير كنند و به يكى از شهرهاى ممالك اسلام هديه سازند و قرار گذاشته بود كه اين نسخ را روى بهترين كاغذ بغدادى و به بهترين و خواناترين خطى بنويسند و با نسخه اصل دقيقا مقابله و تطبيق كنند . . . بعد آن را صحافى و تذهيب كرده و به مسجد مىبردند و در كتابدانى ما بين منبر و محراب قرار مىدادند . . . » بطورىكه ديديم ، پس از پايان حكومت مغولان و استقرار دولت ايلخانان وزراء و زمامداران ايراندوست آرام ننشستند و سعى كردند با تغيير مذهب خانهاى مغول و آشنا ساختن آنان به فرهنگ و تمدن ، « رنگ ايرانى به دولت ايلخانان مغول دهند ، اما در اين مورد نيز با سرانجام اندوهبارى رسيدند ، عطاملك جوينى صدر اعظم دانشمند ايرانى به دست مغولان كشته شد و خواجه رشيد الدين فضل الله صدر اعظم ديگر ايرانى را كه از طبيبان و نويسندگان معروف است از كمر دو نيمه كردند ، مقارن اين احوال سلسله‌هاى كوچك محلى از قبيل ملوك آل مظفر و اينجو پيدا شدند كه نتوانستند روزنهء اميدى براى ملت بازكنند ، بلكه با يكديگر سرگرم به زدوخورد بودند و بر مصائب مردم مىافزودند . احمد قاسمى مىنويسد : « به‌طورىكه ملاحظه مىشود ملت ايران در طى هفت قرن پيوسته گرفتار بليه‌يى بود ، و بارها براى رهايى خويش به جنبش‌هاى قهرمانانه دست زد ، ولى هربار با بال و پر شكسته دوباره به كنج قفس افتاده است . اين تاريخ ملت ايران بود كه او را به‌تدريج از كوشش و تلاش روگردان كرد و بدبينى و يأس و مبارزه منفى ، يعنى چشم‌پوشى از زندگى را در او تقويت نمود . يكى از بنيادهاى صوفيگرى كه از قرن دوم هجرى رشد و نمو يافت ، همين عامل است ، بشر خافى يكى از اولين صوفيان معروف است ، ( خافى يعنى پابرهنه ) مىگويند ، اين شخص يك روز كفش خود را براى تعمير به پينه‌دوز داد ، اما چون پينه‌دوز دربارهء او تحقير و استخفاف روا داشت ، وى كفشهاى خود را به دور افكند و تصميم گرفت از آن به بعد